دلنوشته های یک دختر عاشق

زیر گنبد کبود یکی بود یکی نبود تو شدی همون که بود منم شدم اون که نبود!

آپ آخر.... پایان

سلام سلام

این آخرین مطلبی هست که از من میخونید. آپ خداحافظی و پایانی

یک سال قبل در چنین روزی یعنی ۲ مرداد ۸۹ وبلاگی رو برای دل خودم درست کردم تا خاطراتمو حرفای دلمو توش بنویسم. این وبلاگ درست مثل یک دفتر خاطرات برای من بود خیلیا وقتی حرف جدایی از فرشید پیش اومد گفتن دیگه این وبلاگو پاک کن راست هم میگفتن ولی من پاک نکردم اخه دلم نمیخواست خاطراتم محو بشه خاطراتی که با صداقت تمام نوشتم. عکسایی توش گذاشتم که دوسشون دارم. در عوض یه تصمیم گرفتم اینکه بعد یک سال این وبلاگمو برای همیشه تموم کنم درست مثل دفتری که صفحاتش تموم شده باشه. هرچند این اواخر دوستای زیادی پیدا کردم که گذشتن از اونا برام خیلی خیلی سخته ولی من تصمیم خودمو گرفتم باید برم میخوام خودم باشم من دیگه دختر عاشق نیستم من دیگه عاشق هیچ پسری نیستم. نمیگم عاشق نمیشم نه ولی عاشق کسی که لیاقتمو داشته باشه. هرچند ممکنه تا آخر عمر همچین کسی پیش نیاد ولی به خودم قول دادم دیگه عاشق نشم . همه بدونید دختر عاشقی که شما میشناختید مرد!!! و کسی جز خودش به مرده خودش اشک نرخت. خودم هم با دستای خودم قبرشو کندم. دیگه دوست ندارم راجع به فرشید بنویسم.همین

از این به بعد مونس تنهایی های من مثل قبل کاغذ هایی خواهند بود که نقش اشکام روشون حک میشه کاغذای راز داری که همیشه ترس از این دارم که کسی اونارو بخونه و رازهام فاش بشه. وبلاگ نوشتن برای من دیره دیگه یه سال بزرگتر شدم.دیروز شش ماه تموم شد که من سرکار میرم. برای خودم مردی شدم!!! تجربه خوبی بود.یادگاری قشنگی از دوران جوونیم

بچه ها خیلی حرف دارم برا نوشتن ولی بماند.میخواستم برا تک تکتون به اسمتون مطلب بنویسم دیدم ممکنه اسم کسی جا بمونه بیخیال شدم. براتونم کامنت نذاشتم چون گفتم این کامنت مشترک برا همه شماست. هوای شهرمون مثل هوای چشمام ابریه. نمیدونم چی باید بگم سخته از خداحافظی نوشتن... دوستای عزیزم مدیون همتونم چون تو خوشی و غم پیشم بودین هرچند نوشته های من اکثرشون از غم بودن. اگه خوبی یا بدی دیدین حلالم کنید. خدا رو چه دیدین شاید سالها بعد اگه زنده بودم خواستم خاطراتمو مرور کنم بیام و مطالب وبلاگاتونو  ببینم. دوست دارم همتون خوشبخت باشین. بچه ها همتونو دوست دارم و هیچ کدومتونو فراموش نمیکنم. اگه یاد منم افتادین برای عاقبت بخیری منم دعا کنید. شما رو به خدا میسپارم دلم برا همتون تنگ میشه. موفق سلامت و شاد در پناه خدا باشید. خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 18:31  توسط دختر عاشق 

یه دنیا دلم گرفته...

متنفرم از این سه حرف : ع ش ق( عشق)!

بچه ها چیزی نشده ها همینجوری دلم گرفته...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 22:10  توسط دختر عاشق  | 

اردک

*******

یادمه سه تا اردک داشتیم خیلی خیلی ناز و خوشگل اسم دوتاشونو من گذاشته بودم از وقتی جوجه بودن بزرگشون کرده بودیم. طوری که همه فامیلا میشناختنشون! بچه نبودما دانشگاه میرفتم! تا اینکه زد بابام پدرمونو در آورد که یالا اینا رو ببرین بیرون من نبینمشون! ما گفتیم کجا رو داریم ببریم! میگفت مگه بچه این؟! از بس ذله میشد میگفت شده خودتونم باید با اینا برین فقط من اینارو نبینم! انگار دشمنشو میدید!نمیدونم دوست داشتن بزرگی بچگی داره؟! خلاصه زندگیمونو کرد زهرمار تا اینکه راضی شدیم بردشون یه جایی که بعدش شنیدم دوتاشون مردن! خیلی ناراحت شدم. خیلی . آقا عادل شما که گفتین این هفته از خاطرات خوشتون بنویسین من میخواستم خاطره خوشمو با اردکامون بنویسم ولی نمیدونم چرا باز تلخ شد ببخشید! خلاصه همه منو ببخشین. اصلا شما فقط عکسو ببینید برا خودتون حال کنید!

*******

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 19:58  توسط دختر عاشق  | 

عیدتون مبارک

 

 

پارسال سیزده رجب رو انداختم حضرت علی یه حاجت خیلی خیلی بزرگ داشتم هیچ امیدی نداشتم. نذر کردم خواسته ام برآورده شد. ارادتم نسبت به حضرت علی بیشترو بیشتر شد. امسال میخواستم یه چیز دیگه ازش بخوام میدونستم بزرگواره ردم نمیکنه ولی خجالت کشیدم نتونستم بخوام. تا اینکه خودمم پشیمون شدم ولی اینبار میخوام مثل همون شب امشب از آقا امام زمان بخوام پیش خدا برام واسطه بشه میخوام ازش بخوام دعام کنه آخه اینروزا یه اتفاقی افتاده که هیشکی جز خدا ازش خبر نداره میدونم که دلش ازم شاده. میدونم دست خالی برنمی گردم. درسته مثل دفعه قبل ناامیدم ولی شاید شد. بچه ها میخوام نذر کنم برام دعا کنید. مرسی. حاجتم یه رازه بین من خدا و امام زمان.میخوام برا یه روز هم شده غصه هامو فراموش کنم آخه فردا عیده.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 19:23  توسط دختر عاشق  | 

من و مامانم

دیروز من و مامانم تو حیاط نشسته بودیم داشتیم بعد از مدتها درد دل میکردیم هرچند من و مامانم بیشتر غیبت میکنیم ولی دیروز نمیدونم چی شد بحثمون رسید به جایی که گفتم مامان اکثر دور و بریای ما همسایه ها دوستا فامیلا آشناها... بچه هاشون خوشبختن الان برا خودشون خونه زندگی دارن همه چیز دارن. یکی از همسایه هامون ۶تا بچه داره همشون تحصیل کرده خوشگل صاحب خانواده ...یادم نمیره صبحا که من میرم سرکار زن  و  شوهر از پیاده روی برمیگردن یه روزی تا درو باز کردم دیدم اونان. به رسم ادب سلام کردم جواب سلاممو ندادن چون مغرورن! چون از خودشون خوشبخت تر نمیبینن چون واقعا کسیو نمیبینن. هر چند ادعای مسلمانی دارن ولی نمیدونن جواب سلام واجبه. دلم شکست گفتم خدا چرا میای به همچین ادمایی که جنبشو ندارن همه چیز میدی؟! ولی به مامان من که انقدر ساده است انقدر پاکه هیچی نمیدی. حالا ما بد مامانم چه تقصیری داره؟! بابامو نمیگم چون اونم مثل بقیه مردا فقط یه مرده!

وقتی میبینم همه همه چیز دارن قبلنا حسودیم میشد ولی دیروز بغضم گرفت داشت اذان میداد از ته دل گفتم مامان ما که پخیل نیستیم خدا رو شکر ما که خوشبخت نیستیم بذار لااقل بقیه خوشبخت باشن. خیلی غصه ام میگیره مامانم چیزی نمیگه میگه چرا این حرفو میزنی ... ولی من میفهمم که چی میکشه از دل مامانم خبر دارم. من که برای خودم آینده ای نمی بینم. با اینکه قبلنا از دست مامانم خیلی دلخور میشدم الانم هستم خیلی دلیل داره خیلی ولی گاهی بهش حق میدم. نمیتونم راحت بنویسم ولی کاش میشد همه حرفا رو نوشت.  برام سواله چرا اینهمه آدم خوشبختن مغرورن پدر و مادراشون فخر میکنن به داشتنشون پس کی نوبت خوشی ما میشه؟! اصلا من شک دارم میشه ببینم مامانم ته دلش غصه بچه هاشو نمیخوره؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 20:12  توسط دختر عاشق  |